آسمون آبی
سلام دوستاي گلم
امروز ميخوام يكي ديگه از خاطراتمو واستون بگم اوايل بهمن ماه بود و ما تازه از شر امتحاناي نوبت اول خلاصيده بوديم با بچه ها قرار گذاشتيم بريم بيرون تا تجديد روحيه كنيم با اتنا و فرزانه و ندا و اشرف و عارفه رفتيم سينما۴بعدي!! عارفه جون بهمون گفت ساعت۷ اونجا باشيم تا بليط بگيريم و بلافاصله بريم تو تا دير نشه!!! ما همگي رسيديم اونجا ولي صف شلوغ بود ميدونيد تازه كي رفتيم تو؟؟؟؟!!! ساعت ۹:۳۰!!!! تازه از شانس بدما صندلي من و اتناخراب بود و باعث شد هيچي از۴بعدي بودن سينما حس نكنيم!!! فيلمش يه ربعه بود!!!وقتي فيلم تموميد اتنا رفت پيش مسئول شكايت كرد كه صندلي تون خراب بود و ما چيزي حس نكرديم!!!مسئول ميگفت بريد دوباره بليط بگيريد و اتنا گفت عمرا!!!!!در اخر مسئول بيچاره رو مجبور كرديم كه اجازه بده من واتنا دوباره بشينيم و فيلمو ببينيم!!! فيلم جالبي بود وسط فيلم به وضع چندش اوري سوسك از پاچه شلوارمون ميرفت بالا!!! منم عصباني شدم و براي اينكه بفهمم اين لرزشي كه تو پامون ايجاد ميشه و ما فك ميكنيم سوسكا دارن ميرن بالا چيه نگاه به پايين كردم! ديدم يه طناب موجود ميباشد كه با لرزشش اين حس مزخرفو باعث ميشه!!! براي همين طناب رو كه دور پام پيچيده بود و ميلرزيد رو باز كردم خيلي خوش گذشت اون شب اولين شبي بود كه با اتنا رفته بودم بيرون واسه همين خيلي خوش گذشت برگشتني بابام اومد دنبالمون!بايد بگم خونه من و اتنا به هم نزديكه و دوران مدرسه هم توي يه سرويس هستيم تا حالا اتنارو تو اون وضع نديده بودم دوستان توجه كنيد ما از ساعت ۷واسه يه فيلم يه ربعه رفتيم اونجا وساعت ۱۰رسيديم خوووونه!!!
![]()
نظرات شما عزیزان:
وای مهساجوووووووووون سلام.
خیلی باحال بود به خصوص تیکه های عامیانش(دهنش را سرویس).بیشترش کن. عاشق مطالب طنز و خودتم.مواظب خودت باش.فعلا. دو شنبه 27 تير 1390برچسب:, :: 14:44 :: نويسنده : مهسا
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |